ذبيح الله صفا

891

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

من و اين دل كه گمنام زمان باد * چنين دلها نصيب دشمنان باد ز خون اين‌چنين دل خاك تن به * چنين دل طعمهء زاغ و زغن به بجاى اين دل افسرده‌پيكر * دل پروانه‌ام ده يا سمندر دل ريشى از آن اجزاى جان‌ريش * دلى كز نام او گردد زبان ريش دلى همپايهء فرياد بلبل * دلى صيد گل و صياد بلبل دلى سر تا قدم چون شعله روشن * كشيده كسوت فانوس بر تن كه چون پروانه‌اش گردد هوادار * نهد از پردهء دل داغ ديدار دلى از رنگ و بوى گل سرشته * نه همچون تن ز آب و گل سرشته دلى پروانه پرواز محبت * به صد جان خانه‌پرداز محبت چنان مستم كن از جامى كه دانى * كه تاب مستيش هم خود توانى ز شوقى كن سرم را سجده‌فرساى * كه شوق از سر ندانم سجده از پاى * جوانى چون نسيم نوبهارست * ولى بر رنگ و بوى گل سوارست اگر دريافتى بر دانشت بوس * وگر غافل شدى افسوس افسوس * چو طوفان محبت آتش افروخت * زنى چون در هواى مرده‌يى سوخت ترا نوعى ز مردى شرم بادا * وزين دون‌همتى آزرم بادا كه نتوانى قدم بر جا فشردن * براى زندهء جاويد مردن ( از سوز و گداز ) تذرو چمنزار بينش دلست * جگرگوشهء آفرينش دلست دلست آنكه فيضش در آهن سرشت * كه آهن شد آيينهء خوب و زشت نگهبان گنج الهيست دل * سليمان اورنگ شاهيست دل ازين دل مراد آن مقدس دلست * كه عرشش كهن پردهء محملست دلى ساز و برگ الهى درو * بجز آرزو هرچه خواهى درو . . . گرانمايه درجى لبالب ز در * تهى گشته از غير و از دوست پر * الهى بمستان صهباى فيض * نهنگ آشنايان درياى فيض